9 صبح بود و هوا هم بدک نبود. روی قله کوه ولو شده بودم نیم ساعتی بود که رسیده بودیم به سر قله . اتاقک ایستگاه رو قبلا زده بودند و ما وسایلی رو که دیشب باهامون بود آورده بودیم بالا. وسایلی رو که ما آورده بودیم کم بود ولی اساسی خستمون کرده بود.از دور روی صفحه آبی رو دیدم که داره می آد بالا.
چند روز قبل از استادمون خواسته بودم برای نصب یکی از ایستگاهها باهاشون بیام به راحتی قبول کردند. شنیده بودم که اینکار سخته ولی با دکتر بودن خوش می گذره. چون خونمون از دانشگاه دور بود با دو تا از کارمندها شب توی ده خوابیده بودیم .کنار اون صفحه آبی کم کم دو سه نفر دیگه هم قابل تشخیص بودن. صفحه آبی رنگ که جلو می آمد و بقیه پشت سرش بودن. تقریبا رسیده بودن . عجیب بود دکتر کمالیان به طرز ماهرانه ای سولار پنل(صفحه باتری خورشیدی) رو که یک ونیم متر در یک ونیم متر میشد و 20 کیلویی وزن داشت رو به پشتش بسته بود . با خودم گفتم الان از خستگی مثل ما ولو می شن ولی تا رسید گفت تا هوا گرم نشده زودتر همه چیز را نصب کنیم همراهای دکتر کمی خسته شده بودند ولی سریع دست به کار شدند دکل رو نیم ساعته هوا کردیم یک 10 متری میشد از زیرش هم سر آدم گیج می رفت.جالب بود دکتر خیلی سریع کمربندهای ایمنی رو به خودش بست و رفت بالا من هم خواستم کم نیارم و بروم بالا که هنوز 2 متری بالا نرفته بودم که سرم گیج رفت و اومدم پایین . آنتهای ارتباطی و و سولار پنلها رو نصب کردیم نصب سنسورها نیز کار خود دکتر بود که با دقت عجیبی اون و انجام داد با اینکه سن دکتر از هممون بیشتر بود ولی اندازه جمع همه فعالیت داشت. قبل از ساعت دو و نیم کارهای اصلی تموم شده بود شروع کردیم به خوردن ناهار. دکتر داشت ارتباط کامپیوتری چک می کرد و رکورد تستی انجام می داد. شب هم که برگشتیم راننده توی بیابونها دکتر بود.
بعدا فهمیدم که چرا کارمندا می گفتند ماموریتها با دکتر کمالیان خوش می گذرد هر چند کار خیلی سریع انجام می شد و همه خسته می شدند ولی هیچ کس احساس نمی کرد که رئیس موسسه ژئوفیزیک و ریاست شبکه لرزه نگاری کشوری همراه اون جمع هستش . همین یک تجربه با دکتر کلی در تجربه کاریم بدردم خورد و یک جورایی من و نسبت به سایر همکارام سر کرد.
به نقل از دانشجوی دکتر کمالیان

